تبليغاتX
.BlogTitle A:visited {color:white;text-decoration: none;} خاطرات زرد
ادبي فلسفي اجتماعي
 

آبی که از بالای کوه جاری میشود

بخاطر رسیدن به دریاست یا بخاطر

جاذبه زمین ...؟!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 21:26  توسط علي شهلوي  | 

 

چرا گفته میشود حیوانات مختار نیستند

درحالیکه آنها نوع غذا ، محل زندگی و حتی

جفت خود را به میل خود انتخاب میکنند ؟!

 

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 23:12  توسط علي شهلوي  | 

 

دیروز و امروز قربانی فردا شد و

فردا، هرگز نیآمد ...

 

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم مرداد 1388ساعت 14:17  توسط علي شهلوي  | 

 

درشهرمن تنها گنجشگها راستگویند و

فقط کلاغها نقاب نبسته اند ...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم تیر 1388ساعت 15:42  توسط علي شهلوي  | 

 

نگاهمان در افقها گم شد

بهارمان گذشت ،

دل به امید پائیز می سپاریم...   

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 10:51  توسط علي شهلوي  | 

 

زردی رخسارم

حکایت از

رویاهای پریشانم

دارد ...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388ساعت 23:24  توسط علي شهلوي  | 

 

 

انسان همواره در  توهم  است ...

 

 

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم اردیبهشت 1388ساعت 11:4  توسط علي شهلوي  | 

 

شب است وپروانه در خواب ، ستاره بیدار،

دل پر از خون و چشمها گریان  ،

یاسمن به نجوا نشسته است ، آرام و دل تنگ ،

در آن سوی تاریکی ، خورشید بیدار است ، اما نگران ،

نگران از فردا و فرداهای دیگر ،

درد بی مهری ، شقایق را افسرد ،

بار خاطرات نیلوفران را پژمرد ،

دل پر امید هنوز در انتظار است .

اگر خورشید بیاید باز . . .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387ساعت 20:35  توسط علي شهلوي  | 

 

از خلوت من گر میگذری دوست،

آرام گذر تا نشکند حرمت سکوت ...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام بهمن 1387ساعت 21:50  توسط علي شهلوي  | 

 

جامه ای دوخته ام از غم و اندوه بر اندام نحیف خویش ،

با غربت و تنهایی گل انداخته ام بر آن ،

و به مروارید اشک مزین ساخته ام ،

تا در سکوت شبهای بی تو بودن بدرخشند و مرا از حزن  غریبانه ی  تو  برهانند

زبان به جمال تو سخن ور بود ،

حال خاموش و بی رمق در کنج کام به تلخی نشسته است

دل در سینه بی تاب است گویی جای زبان ،

زبان گشوده است تا با کنج غم گرفته ی خانه ،

آنجا که تو همیشه می نشستی سخن بگوید

سخن که نه ، از اندوه فرو خورده ی خویش بگوید

اما مگر این باران مجالش می دهد . . .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم بهمن 1387ساعت 22:36  توسط علي شهلوي  | 

 
JavaScript Codes