|
ادبي فلسفي اجتماعي
|
آبی که از بالای کوه جاری میشود
بخاطر رسیدن به دریاست یا بخاطر
جاذبه زمین ...؟!
چرا گفته میشود حیوانات مختار نیستند
درحالیکه آنها نوع غذا ، محل زندگی و حتی
جفت خود را به میل خود انتخاب میکنند ؟!
دیروز و امروز قربانی فردا شد و
فردا، هرگز نیآمد ...
درشهرمن تنها گنجشگها راستگویند و
فقط کلاغها نقاب نبسته اند ...
نگاهمان در افقها گم شد
بهارمان گذشت ،
دل به امید پائیز می سپاریم...
زردی رخسارم
حکایت از
رویاهای پریشانم
دارد ...
انسان همواره در توهم است ...
شب است وپروانه در خواب ، ستاره بیدار،
دل پر از خون و چشمها گریان ،
یاسمن به نجوا نشسته است ، آرام و دل تنگ ،
در آن سوی تاریکی ، خورشید بیدار است ، اما نگران ،
نگران از فردا و فرداهای دیگر ،
درد بی مهری ، شقایق را افسرد ،
بار خاطرات نیلوفران را پژمرد ،
دل پر امید هنوز در انتظار است .
اگر خورشید بیاید باز . . .
از خلوت من گر میگذری دوست،
آرام گذر تا نشکند حرمت سکوت ...
جامه ای دوخته ام از غم و اندوه بر اندام نحیف خویش ،
با غربت و تنهایی گل انداخته ام بر آن ،
و به مروارید اشک مزین ساخته ام ،
تا در سکوت شبهای بی تو بودن بدرخشند و مرا از حزن غریبانه ی تو برهانند
زبان به جمال تو سخن ور بود ،
حال خاموش و بی رمق در کنج کام به تلخی نشسته است
دل در سینه بی تاب است گویی جای زبان ،
زبان گشوده است تا با کنج غم گرفته ی خانه ،
آنجا که تو همیشه می نشستی سخن بگوید
سخن که نه ، از اندوه فرو خورده ی خویش بگوید
اما مگر این باران مجالش می دهد . . .