|
ادبي فلسفي اجتماعي
|
وقت رفتن نبود، اما تو رفتي
پائيز بود اما هيچ برگ خزاني تورا به سفر نمي خوانـــد
باز تو رفتي، تورفتي و مارا با غربت پائيز تنها گذاشتي
شامگاهان به غروب خيره ميشوم و رد پايت را تا انتهاي
مه آلود جاده ها دنبال ميكنم شايد بيايي ...
آبی که از بالای کوه جاری میشود
بخاطر رسیدن به دریاست یا بخاطر
جاذبه زمین ...؟!
چرا گفته میشود حیوانات مختار نیستند
درحالیکه آنها نوع غذا ، محل زندگی و حتی
جفت خود را به میل خود انتخاب میکنند ؟!
دیروز و امروز قربانی فردا شد و
فردا، هرگز نیآمد ...
درشهرمن تنها گنجشگها راستگویند و
فقط کلاغها نقاب نبسته اند ...
نگاهمان در افقها گم شد
بهارمان گذشت ،
دل به امید پائیز می سپاریم...
زردی رخسارم
حکایت از
رویاهای پریشانم
دارد ...
انسان همواره در توهم است ...
شب است وپروانه در خواب ، ستاره بیدار،
دل پر از خون و چشمها گریان ،
یاسمن به نجوا نشسته است ، آرام و دل تنگ ،
در آن سوی تاریکی ، خورشید بیدار است ، اما نگران ،
نگران از فردا و فرداهای دیگر ،
درد بی مهری ، شقایق را افسرد ،
بار خاطرات نیلوفران را پژمرد ،
دل پر امید هنوز در انتظار است .
اگر خورشید بیاید باز . . .
از خلوت من گر میگذری دوست،
آرام گذر تا نشکند حرمت سکوت ...